یک کمد بزرگ چوبی بود توی اتاق خوابمان. توی آن خانه ی اولمان. کمد بزرگی بود که همین حالا هم نمی فهمم چطور جابجایش می کردند و یا اگر قرار بود اساس کشی کنیم، باید چطور حملش می کردیم. البته وقتی از آنجا اساس کشی کردیم، کمد آنقدر کهنه شده بود که نگذاشت به این چیزها فکر کنیم. تکه تکه اش کردیم و گذاشتمیش دم در. من توی همان کمد قایم می شدم. هر وقت که دسته گلی به آب می دادم و یا از چیزی می ترسیدم. شاید هم کمد آنقدرها بزرگ نبود. در دنیای کودکی هر چیزی که ما می توانستیم تمام قد تویش جا شویم «خیلی» بزرگ بود. یک روز توی کمد قایم شده بودم. دسته گلی به آب نداده بودم. فقط گلویم چرک کرده بود. قرار بود اولین آمپول زندگی ام را بزنم. یعنی تا آنجا که تا اون موقع یادم می آمد اولین آمپول بود. آن هم پنی سیلین یک میلیون دویست. فکرش را بکنید. پنی سیلینش چندان مهم نبود. ولی منی که تا آن موقع توی مدرسه شمردن فقط تا 100 را بهمان یاد داده بودند، آن وقت یک میلیون و دویست چه وحشتی را موجب می شد! پدرم آمارم را گرفت. مثل همان سکانس اواخر فیلم «دیگران» در را یکهو باز کرد و نور پاشید توی صورتم. خودم را نباختم و به چابکی یک آهو جست زدم. از روی رخت خواب ها پردیم پایین و از میان پاهای پدرم رد شدم و دویدم سمت در خروجی و بعدش حیات و بعد هم کوچه. از سر پیچ کوچه که رد شدم، چند قدمی بیشتر از تیر برق چوبی رد نشده بودم که پدرم از پشت گرفت و بلندم کرد. کفتر بستم کرد و آورد دو دستی تحویل مادرم داد که خودش می خواست آمپول بزند. یادم نیست چقدر درد داشت. فقط یادم است که تا یک هفته ای راه رفتن برایم سخت بود. درد داشتم.
می نشستم دم پنجره یا جلوی تلویزیون و آدم ها نگاه می کردم که راه می رفتند بدون این که مشکلی داشته باشند. برایم عجیب بود. که آخر این ها چطور دارند راه می روند و مثل من لنگ نمی زنند و درد ندارند. مثل داستان طوطی و قلندر شده بودم. هر کسی که لنگ می زد، آمپول زده بود. هر کسی که راه می رفت، انگار که کار خارق العاده ای می کرد.
می گویند من با مردهای دیگر کمی فرق دارم. البته این هیچ دخلی به «مردانگی» ام ندارد! به چیزهای دیگر ربط دارد. راست هم می گویند. اهل فوتبال و ماشین بازی نیستم. زن ها را ولی دوست دارم! ماشین صد میلیونی که می بینم، ذوق نمی کنم و دلم قنج نمی رود. تنها یاد احساس بچه ای هفت ساله می افتم که آمپول زده بود و راه رفتن مردم برایش عجیب بود. کونم درد می کند. همین که بتوانم راه بروم برام کافی است. آرزوی دویدن ندارم. هرچند که بعضی ها نرفته و ندویده می رسند. بگذار خوش باشند.
گویند روزی شیخ انبری از مریدان طلبید. مریدان گفتند یا شیخ! انبر تو را به چه کار آید؟ شیخ پاسخ داد: آخه به تو چه دیوث؟ باید تو همه چیز شما کون بدین؟ برو بیار حالا بعدن بهت می گم. گاییدین ما رو شما.» مرید را وقت خوش گشت که از زبان مبارک شیخ لیچار اختصاصی شنیده است. رفت و پس از جستجو در انبار خانقاه انبری بیاورد دستی. شیخ انبر را که برگرفت جامه از تن دور کرد و تک و تخم نمایان. مریدان انگشت به ماتحت که این چه حالت است و عده ای نیز به القای ابلیس رجیم گمان جنون به شیخ بردند. همهمه ای برخاست. شیخ گفت: خَفَه! اگه اون دهن صاب مرده رو دو دقیقه بسته نگه دارین، یه چیزی یادتون می دم که حالشو ببرین. مریدان زبان در کام گرفتند و شیخ در کار شد.
دهان انبر را بر تخم مبارک گذاشت و فشرد. دیگر فریاد شیخ از درد بود و های و هوی مریدان از شگفت. شیخ تخم مبارک لختی رها نمود و نفسی به آرامش کشید و رنگ رخسارش که به کبودی گراییده بود، باز روشن گشت و اما باز تخم مبارک به انبر گرفت و فشرد و این کار مدام تکرار نمود.
مریدان گفتند: یا شیخ! این چه حالت است؟ بعدشم ما هزار تا کار و زندگی داریم. زودتر بگو چه خبره به کارمون برسیم خداییش. دستکم بگو چقدر طول می کشه. شیخ که همچنان آثار تخم درد بر چهره ی مبارکش هویدا بود، نگاهی خشمناک به مرید جسور افکند و بعد دید که مادرمرده راست می گوید. تمام امورات خانقاه ساعتی بود که معطل تخم چپ شیخ شده بود. گفت: باشه سگ خورد. می گم! شاعر می گوید قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. تخم را که فشار می دهی و فریادت به آسمان می رود و رنگ رخسارت سیاه می شود از درد و رنج و تعب، لختی بعد رها می کنی و لذتی که در این رها کردن هست در عافیت پیش از فشار تخم نیست. همه ما گاهی انبر برمی داریم و تخم هایمان را فشار می دهیم تا بعد از این که رها شد، لذت رهایی را درک کنیم. بعد شیخ ادامه داد: والا ما که شیخ بودیم و با زن جماعت حشر و نشری نداشتیم. ولی یه رفیقی داریم تو همین قهوه خونه ی بغل دست خانقاه می شینیم باهاش درددل می کنیم. می گه شیخ این مساله انبردست و تخم عینهون رابطه با این زن جماعته. دمت گرم شیخ! دمت گرم! خوب گفتی.
شیخ آنگاه لبخند ظفرمندی زد و سرش را بالا گرفت که تاثیر سخن در مریدان دریابد. ساعتی می شد که مریدان هر یک به سمتی پراکنده شده بودند و کسی اندر میان نمانده بود. جمعی به نعره راه بیابان در پیش گرفته بودند، جمعی دیگر هیچ درنیافته بودند و مثل بز سری تکان داده بودند و رفته بودند و عده ای نیز سخن شیخ را تخمشان حوالت داده بودند و باز به امورات روزمره خانقاه مشغول شده بودند. شیخ بر مخده نشست و سری تکان داد و سیگاری گیراند.
دوران دانشجویی در خوابگاه دوستی داشتیم که شبیه آفتاب پرست بود. استعداد عجیبی در تقلید صدا و لهجه داشت. کافی بود دو دقیقه با کسی هم صحبت شود و بعدش درست مثل خودش با تکیه کلام ها و لحن خود طرف حرف بزند. خلاصه این که موجود غریبی بود. بماند که بعد از سال ها درجا زدن از دانشگاه اخراج شد و آخرین خبری که از این استاد سخن در دست است این که در یکی از شهرهای شهیدپرور غربی کشور اسلامی مان بطری ویسکی پر می کند و می دهد دست خلق الله برای گذران امور. این دوست عزیز و هنرمند رادیویی داشت که احتمالا از همان هایی بوده که زمان رضاشاه باید برای داشتنش مجوز می گرفتی. همه جایش با سیم و مفتول به هم بند شده بود و ایشان هم اصرار به استفاده ی مدام از این بی زبان داشت بیست و چهار ساعته. با شرایطی که رادیوی مفلوک داشت چندان انتظاری نمی رفت که همه ی موج های موجود در فضا را شکار کند. گهگاهی تک موجی می گرفت و این رفیق ما هم چندان اصراری به گوش دادن به موج خاصی نداشت. تابع تصمیم رادیو بود. هر جا را که می گرفت بی اعتراضی گوش می داد. زد و یک هفته ای عشق رادیو به این کشید که تک موجی از افغانستان را پخش کند و دیگر هیچ. مخلص کلام این که این رفیق ما تا شش ماه بعدش خواسته یا ناخواسته با لهجه ی غلیظ افغانی حرف می زد!
بحث ماهواره منزل ما تومنی صنار توفیر معامله دارد. خیلی هم پیشرفته است و تازه ضبط هم می کند. منتها به همت غیورمردان جنگ نرم و پارازیت های شبانه روزی برادران، کارکردش با دو تا ال ان بی به همان رادیو تک موج دوران رضاشاه تقلیل داده شده. حالا از بخت ما این تک موج هم کانال فرانسه 24 است و دیگر هیچ. خلاصه این که برای خالی نبودن عریضه شب ها که به منزل جلوس می کنیم، همین طور روشن است و زر زر می کند و از بار تنهایی مان می کاهد. خب این را هم داشته باشیم و وارد مرحله ی بعد سخن شویم.
اگر به اخبار صداوسیمای میلی خودمان باشد، غرب و در راس آن امریکای جنایتکار با این همه بحرانی که هر روزه با آنها دست به گریبانند باید تا حالا صدها بار ورشکست شده باشند و ستاره بختشان افول کرده باشد. هر کانال را که می زنی صحبت از بدبختی امریکایی هاست که حتا گاهی لنگ نان شبشان اند. یادم است چند سال پیش بود که زحمتکشان سیما برای ثبوت این که وضعیت آسفالت جاده ها در امریکا خراب است، هر چقدر زحمت کشیده بودند فقط یک ویدئوی دو ثانیه ای پیدا کرده بودند که در جایی ناشناخته یک جای آسفالت خیابانی ناشناخته کنده شده بود و داخلش آبی جمع شده بود و همین دوثانیه را علی الدوام در نوبت های مختلف خبری برای چند شبانه روز نشان می دادند که ببینید! امریکایی ها اینقدر بدبختند.
یونان مدتی است درگیر بحران مالی است. دیشب همین کانال فرانسه 24 نصف روز را روی همین مساله بحث می کردند و هفتاد تا کارشناس را علاف کرده بودند برای ریشه یابی و راهکاردهی. وسط این بحث ها و صحبت ها یک ویدئو پخش می شد از مردی که کنار خیابان نشسته بود و گدایی می کرد. یعنی این فیلمبردار ابله یا نخواسته بود یا نتوانسته بود مورد دیگری پیدا کند که نصف روز اینقدر تصویر این گدای محترم را نشان دادند که شب خوابش را دیدم که با هم رفیق شده ایم. بعد وسط بحث ها وزیر دارایی یونان را نشان می داد که می گفت: «این آخر دنیاست. کار این کشور به پایان رسیده است!». خب اگر این آخر دنیاست، ما از هفت طبقه ی جهنم هم گذشته ایم و منتظریم طبقه ی هشتم احداث شود تا نقل مکان کنیم.
در آخر خواستیم بگوییم ریدیم در این مملکت که چاهک خلا کارکردی جز این ندارد که برینی درونش. چند روز دیگر اگر خواستید خدای نکرده برنامه ای درست کنید که بحران مالی این چاهک خلا را نشان دهید، یادتان باشد. دور نیست که من جایی در همین خیابان ها نشسته باشم با کاسه ی گدایی در دست. نشانم دهید. نشانم دهید کس. کش ها!
زن ها نمی توانند فراموش کنند. زن ها نمی توانند رشته های قدیمی را پاره کنند. رشته هایی که به مردانی وصل است که روزی در اوج رابطه ای به ظاهر عاشقانه به دلیلی نامعلوم ترکشان کرده است. مردانی که شاید حالا بعد از سال ها از زور بی فایدگی و بی هنری شب ها توی پارک بخوابند یا آبدارچی مفلوک و دست کجِ اداره ای پیزوری باشند و یا پیر پسری رقت انگیز که هنوز با مادرش زندگی می کند. اما همین ها هنوز در نظر زن داستان ما شاهزاده ای هستند که روزی بازمی گردند و تلخی ایام رفته را تاوان پس می دهند. تلخی داستان اینجاست که همه ی زنانی که سرشان به تنشان می ارزد، یکی از همین مردها توی انبان زندگی شان دارند. اگر روزی از روزها زنی را دیدی که همه چیزش همان بود که در همه ی این سال ها می خواستی و می جستی، پیش از آن که زانوهایت بلرزد، خوب به چشم هایش نگاه کن. اگر دو «الماس بی طاقت» را دیدی که لحظه ای را غنیمت می شمرند تا به دوردست ها خیره شوند، وقت را هدر نده. برو. یک جای دور. خیلی دور.
بعضیا دنبال قطعه ی گمشده شون می گردن. قطعه ی گمشده یعنی کسی که اخلاق گهشون رو تحمل کنه و مثل گوسفند به اوامرشون گوش بده و حرفاشون رو تایید کنه. قطعه ی گمشده یعنی کسی که مدام زیبایی شون رو ستایش کنه و اعتماد به نفس به گا رفته شون رو بهشون برگردونه. حالا به ضرب و زور کس شعر و دروغم که شده. قطعه ی گمشده یعنی کسی که معلوماتشون رو تحسین کنه. حالا حتا اگر این معلومات در حد گوز بوده باشه و جهان بینی شون به درد تعریف کردن توی استندآپ کمدی بخوره تا ملت از پولی که بابت بلیت دادن، راضی و خوشحال در حالی که خودشون رو از خنده خیس کردن برگردن خونه. حالا این قطعه ی گمشده رو کی انداخته دهنشون؟ حکمن روزی از روزها که بابت انجام فریضه ی مقدس «دادن» به خدمت یک بکن دررویی شرفیاب شده بودن، طرف بعد این که کارشو کرده و سیگارشو کشیده و کونشو کرده بهشون و خوابیده، اینام حوصله شون سر رفته و دست کردن زیر تخت و یه چیزی شبیه کتاب اومده دستشون. بازش کردن و دیدن به به چه کتابی. می تونن عکساشو تماشا کنن. خلاصه با این حرکت انقلابی کلی به معلوماتشون اضافه شده و از همون دقیقه به بعد به شمل روشنفکران این جامعه پیوستن و به قولی انتلکچوال شدن . اما این انتلکچوالی فقط تا زمانیه که یک نفر قطعه ی گمشده شون رو بهشون برگردونه. یه قطعه ی دراز و کلفت که سر گردی داره و برای جای خالی فراخ کسایی ساخته شده که دنبال قطعه ی گمشده شون می گردن. باید این قطعه ی گمشده رو بهشون برگردوند.
سگ ها خصوصیاتی دارند که بین همه شان مشترک است. چه ولگرد باشند و چه اصیل و نازپرورده. اما تفاوت هایی هم دارند. مثلا شما هیچ وقت نمی توانید رفتار یک سگ ولگرد را پیش بینی کنید. ممکن است لحظه ای بیاید با همان تن خیس و بوی گندش خودش را برایتان لوس کند و یا ممکن است بیفتد دنبالتان و پاچه تان را بچسبد. در این مواقع شما نمی توانید از هیچ عرف دیپلماتیک انسانی بهره جویی کنید. سگی که پاچه تان را بین دو فکش قفل کرده، اصلن زبان آدمیزاد نمی فهمد که برای سخنان محترمانه تان احتمالا تره ای خورد کند و پاچه تان را رها کند. مثلن بگویید: «عزیزم! شما سگ محترمی هستید. این کارها از شما بعید است. شما رفتارتان اشتباه است. اما من طبق اصول خودم رفتار می کنم و به شما اهانت نمی کنم و تا به آخر با شما از در ادب و احترام وارد خواهم شد.» و سگ همچنان به جویدن پاچه تان ادامه می دهد و چه بسا که اگر شما همچنان به «عرف دیپلماتیک» وفادار بمانید، کار به تک و تخمتان هم برسد و چسبیدن به اصول کار دستتان بدهد. باید اگر دم دستتان هست سنگی بردارید و اگر نه که با پاچه ی آزادتان لگدی حواله کنید. نترسید! سگ ها برنمی گردند تا با شما گلاویز شوند. اول کمی فاصله می گیرند و پارس می کنند و لگد دوم را نزده نشان هم که بدهید، دمشان را روی کولشان می گذارند و در می روند.
«بگیر جو» را که خاطرتان هست. یک دیوثی بود که اسمش یادم نیست و این آقای جو سگش بود. تا می گفت بگیر جو، جو را جو می گرفت و می گرفت. برای جو فرقی نداشت صاحبش که باشد. اصل گرفتن بود. اگر جو صاحب دیگری داشت و یا آن دیوث جو را روزی به کسی می فروخت، یک ساعت بعد جو این توان را داشت که با یک فرمان صاحب جدید، صاحب قبلی را پاره کند.
بعضی ها از سگ می ترسند. جدای از نگاه فرویدی به مساله، بعضی ها دلیل شفاف و استواری دارند برای این ترس: سگ ها گاز می گیرند! حرف حساب که جواب ندارد. اما شاید بهترین جواب این باشد که سگ ها هستند. نمی توانی از صفحه ی گیتی محوشان کنی. یا مثلن ندیده شان بگیری. سگ ها گاهی خودشان را به زندگی ات تحمیل می کنند. به زور وارد می شوند. گاهی هم فریب ظاهر ملوسشان را می خوری. دوست داری نوازششان کنی. بنشانی شان رو پایت. بگذاری لیست بزنند. برایت دم تکان بدهند. به خودت بگویی ببین! این سگ من است. مال من است. مال هیچکس دیگری نیست. تا وقتی که مال شما باشد هر کاری بگویی می کنند. شاید بهترین راه کنار آمدن با مشکل سگ ها همین مال خود کردنشان باشد. می گویند اگر می خواهی از دست شرخر در امان باشی، استخدامش کن! سگ را باید سگیت اش را به کار گرفت. باید مصادره به مطلوبش کرد. آن وقت به جای شما گاز می گیرد، به جای شما پارس می کند و شما می توانید با خیال راحت اصول خود را حفظ کنید و به عرف دیپلماتیک تان وفادار بمانید.
خانم دکتر بذارین یه چیزی رو راست حسینی بگم خدمتتون. ناراحت نشینا. میدونین مشکل این روانشناسا چیه؟ نمیدونین؟ میدونین؟ ها؟ مشکلشون اینه که فکر میکنن همه چیزو میدونن. فکر میکنن باید در مورد هر چیزی که به روح و روان ملت ربط پیدا میکنه اظهارنظرجات کنن. فکر میکنن همه چی حالیشونه. فکر میکنن مثلن همین حالا فیالمجلس به طرفهالعینی از روی حرکات دست و پا و معاملهی ملت میتونن بگن که دارن به چه چیزی فکر میکنن و کجا میخوان برسن. فکر میکنن که ملت یه «ف» بگن، اینا میرن فرحزاد. آخه این طوری نیست عزیز من. اصلن شاید این مشکل همهی دکتر جماعت باشه. بیخود نیست که واسهش جوک هم ساختهن. نشنیدین؟ میگن یه روزی یه بابایی کنار خیابون واستاده بوده و یه جور ناجوری به جلو خم شده بوده و چشاشم تالاپی زده بوده بیرون. سه تا دکتر داشتن از اون ور خیابون نگاه میکردن. یکیشون میگه آقایون (یا شایدم خانوما) من فکر میکنم مشکل ایشون از لگن خاصرهشون باشه. یکی دیگه میگه نخیر بنده فکر میکنم زانوی ایشون دچار مشکل شده. اون یکی دکتره هم میگه ولی به نظر من ایشون مشکل در ناحیهی ستون فقرات دارن که به این حالت افتادن. خلاصه این آقا یا خانم دکترای ما تصمیم میگیرن برن نزدیک و از خود طرف بپرسن. همین کارم میکنن. طرف برمیگرده میگه: نخیر آقایون (یا خانومای) دکتر. شما اشتباه کردین. منم اشتباه کردم. منم اولش فکر کردم گوزیدم، ولی فهمیدم که ریدهم! میبینین خانوم دکتر؟ مشکل ممکنه فقط یه ریدن معمولی باشه. حالا من نمیگم چیزی حالیتون نیستا. ولی خداوکیلی اگه فروید و لَکان و ژیژکم اینجا نشسته بودن، ادعا نمیکردن که رفتن فرحزاد. بیا پایین با هم بریم خانوم دکتر.
خانم دکتر ما دوران سربازی مون یه فرمانده گروهان داشتیم، سرهنگ «م». بعد ایشون هر روز صبحگاه که می شد می رفت بالای منبر روضه می خوند. خداوکیلی روضه می خوندا. یعنی وقتی می گم روضه می خوند یعنی می خوند. می رفت اون بالا آیه ی قرآن می خوند و تفسیر می کرد. خب حالا اینو همینجا داشته باشین تا داستان اصلی رو تعریف کنم. عرضم به حضورتون که بنده کل یوم در طول زندگانی نکبت بارم سه تا دوست دختر داشتم. البته اگر این خرده ریزا و یه هفته ایا رو حساب نکنیم که دلیلی هم نداره حسابشون کنیم. خلاصه این که کل یوم اینا سه تا بودن. مث سه تفنگدار. یا شایدم سه کله پوک. راستی اون کارتونه یادتونه که سه تا ابله بودن که موتور ماشینو پیاده می کردن، بعد باز سوارش می کردن و کلی قطعه اضافه میاوردن؟ بعد یه جور باحالی می گفتن: اوه! باشه چشم. برمی گردیم سر اصل داستان. می گفتم که سه تا تفنگدار داشتیم. بعد اینا به محض این که با بنده به هم زدن، بختشون زد و شوهر کردن. حتا بروبچ یه زمانی بهم می گفتن «قدم خیر»! زمان های زیادی در حین عیش و عشرت و لهو و لعب با بروبچ نشستیم و تفسیر کردیم این قضیه رو که چرا. یعنی دلیل این که یهو رفتن بعد بنده شوهر کردن چی بوده. هر کی یه چیزی می گفت. یکی می گفت طرف دیگه هر چیز از دنیای مجردی نیاز داشته با تو تجربه کرده و بعدش گفته بسه و خواسته شوهر کنه. یکی دیگه گفت طرف از هر چی دوست پسر بیزار شده و فرتی رفته شوهر کرده. اما یکی از دوستان همخدمتی ما که از قضا این فرمانده گروهان ما رو در خاطرشون داشتن، دلیلی نقل کردن که جمع را وقت خوش گشت و نعره ها زدند. حالا برمی گردیم سر قضیه ی روضه خونی سرهنگ «م». ایشون یه روز رفتن بالای منبر و فرمودن. امروز می خوام براتون یه آیه ی قرآن بخونم و تفسیر کنم. فرمودن که: «ان مع العسر یسرا». یعنی پس از هر بدبختی گشایشی است. بعد این رفیق همخدمتی مون این مطلب رو تسری دادن به ماجرای سه تفنگدار ما. البته یکی از همین سه تفنگدار بعد هفت سال زندگی مشترک از شوورش جدا شد و راهی خارجه شد. اونجا هم یه نامزد امریکایی پیدا کرده و طرفم بهش پیشنهاد ازدواج داده و به قول مادربزرگ مرحوم ما «دِکته گول باغِ میان». اینجا بود که ما یاد ادامه ی روضه خونی جناب سرهنگ افتادیم. ایشون در ادامه یه لبخند ملیحی بر صورت پُر پشم و پیلی شون نقش بست و با لحن رییس جمهور محبوبمون ادامه دادن: فکر می کنین آیه تموم شد؟ راستش ما مونده بودیم که باس جواب بدیم یا این که سوال ایشون از جنس پرسشی تاکیدی بوده! خلاصه این که چیزی نگفتیم و همون طور مثل بز خیره شدیم به لبان قلوه ای جناب سرهنگ. ادامه دادن: در ادامه ش هم می گه، فان مع العسر یسرا. می دونین معنیش چی می شه؟ بازم همون سوال کلیدی برامون پیش اومد. باز هم سکوت پیشه کردیم. ایشون فرمودن یعنی بعد از هر بدبختی «دو» تا گشایش هست. «دو» تا رم با انگشتاش نشون داد که اگر کسی مشکل شنوایی هم داشته باشه حسابی حالیش بشه که تفسیر این آیه از نظر جناب سرهنگ چی می شه. راستی خانوم دکتر گفتم جناب سرهنگ. یه روز ایشون داشتن سر صبحگاه صحبت می کردن، ... وقت تموم شد؟ خیلی خنده داره ها. خداوکیلی. باشه می ذاریم واسه جلسه ی بعد. ارادت.
