خانم دکتر بذارین یه چیزی رو راست حسینی بگم خدمتتون. ناراحت نشینا. میدونین مشکل این روانشناسا چیه؟ نمیدونین؟ میدونین؟ ها؟ مشکلشون اینه که فکر میکنن همه چیزو میدونن. فکر میکنن باید در مورد هر چیزی که به روح و روان ملت ربط پیدا میکنه اظهارنظرجات کنن. فکر میکنن همه چی حالیشونه. فکر میکنن مثلن همین حالا فیالمجلس به طرفهالعینی از روی حرکات دست و پا و معاملهی ملت میتونن بگن که دارن به چه چیزی فکر میکنن و کجا میخوان برسن. فکر میکنن که ملت یه «ف» بگن، اینا میرن فرحزاد. آخه این طوری نیست عزیز من. اصلن شاید این مشکل همهی دکتر جماعت باشه. بیخود نیست که واسهش جوک هم ساختهن. نشنیدین؟ میگن یه روزی یه بابایی کنار خیابون واستاده بوده و یه جور ناجوری به جلو خم شده بوده و چشاشم تالاپی زده بوده بیرون. سه تا دکتر داشتن از اون ور خیابون نگاه میکردن. یکیشون میگه آقایون (یا شایدم خانوما) من فکر میکنم مشکل ایشون از لگن خاصرهشون باشه. یکی دیگه میگه نخیر بنده فکر میکنم زانوی ایشون دچار مشکل شده. اون یکی دکتره هم میگه ولی به نظر من ایشون مشکل در ناحیهی ستون فقرات دارن که به این حالت افتادن. خلاصه این آقا یا خانم دکترای ما تصمیم میگیرن برن نزدیک و از خود طرف بپرسن. همین کارم میکنن. طرف برمیگرده میگه: نخیر آقایون (یا خانومای) دکتر. شما اشتباه کردین. منم اشتباه کردم. منم اولش فکر کردم گوزیدم، ولی فهمیدم که ریدهم! میبینین خانوم دکتر؟ مشکل ممکنه فقط یه ریدن معمولی باشه. حالا من نمیگم چیزی حالیتون نیستا. ولی خداوکیلی اگه فروید و لَکان و ژیژکم اینجا نشسته بودن، ادعا نمیکردن که رفتن فرحزاد. بیا پایین با هم بریم خانوم دکتر.
خانم دکتر ما دوران سربازی مون یه فرمانده گروهان داشتیم، سرهنگ «م». بعد ایشون هر روز صبحگاه که می شد می رفت بالای منبر روضه می خوند. خداوکیلی روضه می خوندا. یعنی وقتی می گم روضه می خوند یعنی می خوند. می رفت اون بالا آیه ی قرآن می خوند و تفسیر می کرد. خب حالا اینو همینجا داشته باشین تا داستان اصلی رو تعریف کنم. عرضم به حضورتون که بنده کل یوم در طول زندگانی نکبت بارم سه تا دوست دختر داشتم. البته اگر این خرده ریزا و یه هفته ایا رو حساب نکنیم که دلیلی هم نداره حسابشون کنیم. خلاصه این که کل یوم اینا سه تا بودن. مث سه تفنگدار. یا شایدم سه کله پوک. راستی اون کارتونه یادتونه که سه تا ابله بودن که موتور ماشینو پیاده می کردن، بعد باز سوارش می کردن و کلی قطعه اضافه میاوردن؟ بعد یه جور باحالی می گفتن: اوه! باشه چشم. برمی گردیم سر اصل داستان. می گفتم که سه تا تفنگدار داشتیم. بعد اینا به محض این که با بنده به هم زدن، بختشون زد و شوهر کردن. حتا بروبچ یه زمانی بهم می گفتن «قدم خیر»! زمان های زیادی در حین عیش و عشرت و لهو و لعب با بروبچ نشستیم و تفسیر کردیم این قضیه رو که چرا. یعنی دلیل این که یهو رفتن بعد بنده شوهر کردن چی بوده. هر کی یه چیزی می گفت. یکی می گفت طرف دیگه هر چیز از دنیای مجردی نیاز داشته با تو تجربه کرده و بعدش گفته بسه و خواسته شوهر کنه. یکی دیگه گفت طرف از هر چی دوست پسر بیزار شده و فرتی رفته شوهر کرده. اما یکی از دوستان همخدمتی ما که از قضا این فرمانده گروهان ما رو در خاطرشون داشتن، دلیلی نقل کردن که جمع را وقت خوش گشت و نعره ها زدند. حالا برمی گردیم سر قضیه ی روضه خونی سرهنگ «م». ایشون یه روز رفتن بالای منبر و فرمودن. امروز می خوام براتون یه آیه ی قرآن بخونم و تفسیر کنم. فرمودن که: «ان مع العسر یسرا». یعنی پس از هر بدبختی گشایشی است. بعد این رفیق همخدمتی مون این مطلب رو تسری دادن به ماجرای سه تفنگدار ما. البته یکی از همین سه تفنگدار بعد هفت سال زندگی مشترک از شوورش جدا شد و راهی خارجه شد. اونجا هم یه نامزد امریکایی پیدا کرده و طرفم بهش پیشنهاد ازدواج داده و به قول مادربزرگ مرحوم ما «دِکته گول باغِ میان». اینجا بود که ما یاد ادامه ی روضه خونی جناب سرهنگ افتادیم. ایشون در ادامه یه لبخند ملیحی بر صورت پُر پشم و پیلی شون نقش بست و با لحن رییس جمهور محبوبمون ادامه دادن: فکر می کنین آیه تموم شد؟ راستش ما مونده بودیم که باس جواب بدیم یا این که سوال ایشون از جنس پرسشی تاکیدی بوده! خلاصه این که چیزی نگفتیم و همون طور مثل بز خیره شدیم به لبان قلوه ای جناب سرهنگ. ادامه دادن: در ادامه ش هم می گه، فان مع العسر یسرا. می دونین معنیش چی می شه؟ بازم همون سوال کلیدی برامون پیش اومد. باز هم سکوت پیشه کردیم. ایشون فرمودن یعنی بعد از هر بدبختی «دو» تا گشایش هست. «دو» تا رم با انگشتاش نشون داد که اگر کسی مشکل شنوایی هم داشته باشه حسابی حالیش بشه که تفسیر این آیه از نظر جناب سرهنگ چی می شه. راستی خانوم دکتر گفتم جناب سرهنگ. یه روز ایشون داشتن سر صبحگاه صحبت می کردن، ... وقت تموم شد؟ خیلی خنده داره ها. خداوکیلی. باشه می ذاریم واسه جلسه ی بعد. ارادت.
خانم دکتر ما یه رفیقی داریم. به از شما نباشه خانم خوبیه. ایشون یه جورایی رفیق گرمابه و گلستان ماست. نه! تا حالا با هم حموم نرفتیم متاسفانه. چرا؟ راستش خودمم نمی دونم. شاید اگه از خودشم بپرسی نمی دونه. یه چیزی هست بهش می گن زمانبندی درست. یا زمان درست. یا یه چیزی تو همین مایه ها. این زمان که بگذره دیگه گذشته. خلاصه ش کنم این که نه حموم رفتیم نه کارای حمومی با هم کردیم. حالا اصلن اینا مد نظر من نیست. شما اجازه بفرمایید کلام بنده منعقد بشه. اون وقت عرض می کنم منظورم چیه. اینایی که شما می گی نیست. درباره ی اینا بعدن صحبت می کنیم اگر عمری باقی بود. حالا اجازه هست ادامه بدیم؟
چی می گفتم؟ آهان. ایشون رفیق گرمابه و گلستان ماست. یه جورایی همه ی زارت و زورت زندگی مون واسه ش روئه. چجوری؟ خیلی ساده ست. خودم این کارو کردم. خانم دکتر در راستای همون عارضه ی دافطلبی که خدمتتون عرض کردم تو جلسه ی اول اگر خاطرتون باشه. خانم دکتر این کتاب عشق های خنده دارو خوندین؟ آهان همون. آره درسته. یه داستانی داره به اسم اتواستاپ. یادتون اومد؟ همون که یه دختر و پسری شروع می کنن واسه همدیگه فیلم بازی کردن. بعدش همه چی به گا می ره و اینا. حالا من به قسمت دومش کاری ندارم. همون قسمت اولش. فیلم بازی کردن. جونم براتون بگه که ما داشتیم با همین رفیق گرمابه و گلستانمون راه می رفتیم. تو خیابون. تو ولیعصر. اگر بخوام دقیق تر خدمتتون عرض کنم دقیقن داشتیم تو پیاده روی غربی خیابون ولیعصر از سمت میدون می رفتیم بالا. نه نقشه نمی خوام. همین قدر کافیه. همین طوری بی مقدمه شروع کردیم به یه بازی تو همون مایه ها. اون زن شد. منم شدم شوهرش. آقا مثلن اومدیم خرید. اوایل همه چی خوب بود. قربون صدقه و اینا. تا کم کم شروع شد. یکی اون گفت یکی من گفتم یکی اون گفت یکی من گفتم تا جنگ مغلوبه شد. یه جورایی هر چی از جنس زن تو ذهنمون بود ریختیم بیرون. دردسرتون ندم. سر فاطمی که رسیدیم، این رفیقمون ایستاد. یه نگاهی به سرتاپای من انداخت و با چشمای از حدقه بیرون زده با یه صدای جیغ مانندی فریاد زدن: فلانی! این جن.دهی پتیارهی دریده کیه تو کله ی تو؟ خلاصه این که خانوم دکتر ما اون شب فهمیدیم که همین جن.دهی پتیارهی دریده ست که ما رو از هر چی زن جماعت فراری داده. نه. از اون لحاظ عرض نمی کنم. اینایی که دور و بر ما می بینین حکایتشون فرق داره. اینا جن.ده و پتیاره و دریده بودنشون دخلی به زندگی من نداره. یعنی نذاشتیم که داشته باشه. همین طوری باهاشون بیشتر خوش می گذره.
خانم دکتر امروز سوار اتوبوس شده بودم. مسیر آریاشهر به هفت تیر. وسطای مسیر بود که دو تا صندلی خالی شدن. یه بچه مدرسه ای کنارم ایستاده بود. مودبانه گفت: بفرمایید. خوبه من چی گفته باشم؟ نمی تونین حدس بزنین؟ بعد این همه مدت که اومدم اینجا خودواپاشانی کردم؟ ربطی نداره؟ خب من خیلی راحت و آروم برگشتم بهش گفتم شما بفرما پسرم! خانم دکتر من واقعن بهش گفتم پسرم. به نظر شما این نشانه ی بدیه؟ بعد تازه این که چیزی نیست. بعدش نشستم حساب کتاب کردم که ببینم واقعن اون دیلاق می تونست پسر من باشه یا نه. خب قسمت فاجعه بارش اینجاست که می تونست. حالا نه این که من علاقه ای به بچه دار شدن داشته باشما. نه. تازه اونم پسر. اصلن حرفشم نزنین خانم دکتر. باز دختر باشه یه چیزی. اسمشو می ذارم «ری را». یکی از همون دختربچه های خوشگل و مامانی با موهای موجدار بلند. که لباس یه سره پوشیدن که روش عکس خرس و خرگوش و از این جک و جونورا داره. بعد شبا براش قصه بخونم تا خوابش ببره. من فقط من باشم و اون. ننه ش نباشه که هی بره رو اعصابم. که هی بترسم الان پیش کدوم جعلقی خوابیده. یا خواهد خوابید. حالا به قبلن خوابیدنش کاری نداریم. خب خانم دکتر تصدیق می فرمایید که اجتناب ناپذیره. من؟ خانم دکتر من اگر از این غلطا بکنم مسوولیتش رو قبول می کنم. ادا و اطوار نمیام که ای وای زنم رو دوست دارم و از این دست شطحیات. شطحیات یعنی چی؟ گلاب به روتون یعنی کس شعر. حق با شماست خانم دکتر. من هنوز تو موقعیتش قرار نگرفتم. ولی خب دیگه. نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم. خانم دکتر یه چیزایی هست که این روزا خیلی ذهنمو مشغول کرده. درسته. ذهنم همیشه مشغول بوده. ولی خداییش این یکی دیگه نوبره. وقتم تموم شد؟ خب پس باشه جلسه ی بعد.
پیاده از حاشیه ی جاده ای بین شهری می گذشتم. جماعتی از دور می آمدند و تخت روانی حمل می کردند از جنازه های خونین. خون سرتا پای جماعت را گرفته بود. جنازه ها متلاشی شده بودند. انگار که زیر بار سنگینی مانده باشند و له شده باشند. پیشتر رفتم. جماعت همهمه کنان از کنارم گذشتند. جلوتر جنازه های بیشتری به همان شکل روی زمین افتاده بودند. همه جا خون بود. شاید حدود صد جنازه که همگی به شکل فجیعی کشته شده بودند. برگشتم.
صحنه کات خورد. بر بلندی ایستاده بودم. روی تپه ای که مشرف بود که پارکینگ کنار جاده ای. اجزای متلاشی شده ی مرده ها روی زمین چیده بود. به شکل منظمی. روده ها را یک جا، شش ها و قلب و باقی اجزا. خون ها را شسته بودند. کامیون بزرگی کنار جاده بود و راننده هم کنارش ایستاده بود. گویا همین کامیون سبب مرگ آن همه انسان بود. اما راننده با خونسردی داستان را تعریف می کرد. انگار که خاطرات تعطیلاتش را تعریف می کند. این که چطور ترمز برید و به میان آدم ها رفت و همه را به خاک و خون کشید.
صحنه کات خورد به جاده ای که از میان جنگل می گذشت. رو به جاده ایستاده بودم. از پشت سرم و از میان درختان موتورسواری پیدا شد. «ضیا» سوار موتور بود و خواست سوار شوم. هر دو می دانستیم که برای خریدن سگ می رویم. در ذهنم سگی نارنجی رنگ بود که باید برای خودم می خریدم.
صحنه کات خورد به کنار ساحل. آلاچیق های بزرگی که حیوان می فروختند. داخل که شدیم فروشنده خروسی نارنجی را پیشنهاد کرد و اصرار کرد که بخریمش. اما من گفتم که برای خرید سگ آمده ام، نه خروس. دلیل آوردم که خروس نوک می زند و حیوان بی آزاری نیست و تازه ممکن است شب و نصفه شب سر و صدا کند و همسایه ها را بیدار کند. در حال بحث با فروشنده بودیم که صدای تق تق در آمد. دو بار. هر بار دو ضربه. تق ... تق. بیدار شدم. نیمه شب بود. می ترسیدم از این که باز صدای تق تق در بلند شود. نشد.
یک قلب خیلی مهربان دارد و یک صدای خیلی نازک. فقط یک نفر بود که می توانست از روی این توصیفات بفهمد که از که حرف می زنم، که او هم مُرده است. دو سالی می شود. سعید را می گویم. حالا که مرده است می توان اسمش را برد. درست مثل رابرت پاولسون در فایت کلاب که بعد از مرگش اسمدار شد. اما کسی که قلب خیلی مهربانی دارد و صدای خیلی نازکی یک خانم است. خب معمولن کسانی که صدای نازکی دارند خانم اند. نیازی به گفتن ندارد. ولی گاهی مردهایی هم هستند که صدای نازکی دارند. بخصوص آن ها که هنوز بالغ نشده اند. مردها تا وقتی بالغ نشده باشند، زنند. لابد برعکسش هم صادق است. نمی دانم! ده سالی می شود که ندیده امش. رفته است امریکا. همانجا هم ازدواج کرده است و حالا شده است استاد دانشگاه. بعد از ده سال از آن ور دنیا زنگ می زند. بدون این که نگاهی بیندازد ببیند الان ساعت در ایران چند است. معمولن کسانی که نیمه شب زنگ می زنند، یا دخترهای خوابگاه های دانشجویی اند و یا دختربچه هایی که دنبال اولین دوست پسرشان می گردند. من اما با این که این ها را می دانم، هیچ وقت گوشی ام را خاموش نمی کنم. کار است دیگر. به قول مسافر کوچولو آدم دستش را که بو نکرده است. شاید زد و یک نفر نصفه شب کار واجب شد. شاید یک نفر نیاز به درددل داشت و شماره ی ما را گرفت. شاید هم به قول مادرم یک نفر آتش گرفت. مادرم همیشه خیال خودش را راحت می کند و بدترین حالت را در نظر می گیرد. شاید من هم این عادت را از مادرم به ارث برده باشم. شاید هم از او یاد گرفته باشم. همین عادت را که دوست روانشناسم اسمش را گذاشته «تصور فاجعه»! راستش من حتا در تصور فاجعه هم شکست خورده ام تازگی ها. بعد از این همه سال کلی حساب و کتاب می کنم و فکر می کنم بدترین حالت ممکن را در نظر گرفته ام و وقتی اصل ماجرا را می شنوم، می بینم تصور من از فاجعه، خیلی سبک تر از آن چیزی بوده است که در واقعیت اتفاق افتاده. حالتم درست مثل کسی است که در رقابت برای آخر شدن در مسابقه ای شکست خورده باشد. مثل همان ها که جواد خیابانی با فریاد و افسوس می گوید: «این گُل نزدنش سخت تر از زدنش بود».
با همان صدای نازکش می گوید: آقای فلانی! شما هستید؟ هنوز مرا آقای فلانی صدا می زند. بعد از این همه سال. بعد از آن همه سال که آنقدر توی سر و کله ی هم زدیم. فقط در همین مورد خاص و آن هم نه بخاطر صدای نازکش که به خاطر قلب مهربانش با قضیه کنار می آیم و من هم او را خانم فلانی صدا می زنم. می گوید بعد از مرگ آقای فلانی خیلی گریه کردم. برای او سعید حتا بعد از مرگش هم آقای فلانی است. می گوید ترسیدم شما هم از دست بروید و نتوانم خداحافظی کنم. این طرز حرف زدن از حماقتش نیست. از صداقتش است. از آن ور دنیا نصفه شب زنگ زده است تا اگر ریق رحمت را به زودی سرکشیدم، بی خداحافظی سرنکشیده باشم. تشکر می کنم. می گوید دارد می آید ایران و دوست دارد که دوباره دور هم جمع شویم. نمی دانم از کدام جمع حرف می زند. جمعی که از آن حرف می زند همان ده سال پیش هم جمع نبود. همان ده سال پیش از روی آداب لاجرم جمع شده بود و هر کدام تا فرصتی پیدا کردند راهشان را جدا کردند و نفس راحتی کشیدند. حالا خانم فلانی می خواهد بعد از ده سال همه را دور هم جمع کند. شاید فیلم هندی زیاد نگاه می کند. شاید فکر می کند آن جمع اگر بعد از ده سال دور هم جمع بشوند، چقدر بهشان خوش بگذرد. چقدر قربان صدقه ی هم بروند و قرار ملاقات بعدی را هم زود بگذارند. نمی داند که حاصل جمع شدنشان فقط «خمیازه های موذی کشدار» خواهد بود و نگاه مدام به ساعتی که هر ثانیه اش انگار صد سال است. می پرسد که چرا ازدواج نکرده ام. از حال آن دختر شیرازی چشم زاغی می پرسد که آخرین بار ما را با هم دیده بود. ده سال پیش. حرف زدن با این صدای نازک مثل باز کردن صندوقچه ی قدیمی خاک گرفته ای است که ده سال دست نخورده باشد. انگار که رفته باشد و دوری در کهکشان راه شیری زده باشد و برگشته باشد و دیده باشد که همه ده سال پیر شده اند و او دست نخورده مانده است. انگار فردای آن روزی است که آن دخترک چشم زاغ برای همیشه از زندگی ام بیرون رفت. بعدش یک جفت چشم میشی وارد زندگی ام شد و بعد از آن هم نصیبم دو تا چشم روباهی بود به گمانم. همه جور حیوانی را تجربه کرده ام. یا همین الانش هم تجربه می کنم. زندگی ام جنگل شده. جنگلی که تازه دارم قوانینش را یاد می گیرم. می خورم تا خورده نشوم. می کشم تا کشته نشوم. می کنم تا کرده نشوم!
می گویم من از کسی خبری ندارم. هر کسی پی کار خودش رفته است و حوصله ی دیدن هیچکدام از آن جماعتی را که حرفش را می زنید هم ندارم. البته می گویم که حوصله ی دیدن خودش را دارم. اصلن دوست دارم ببینمش. شاید نشانه ی تمایلم باشد از این که اطلاعات این فضانورد را در مورد ده سالی که از همه دور بوده به روز کنم. می گوید خانه ام که نمی تواند بیاید. شوهرش اگر بفهمد غیرتی می شود. می خواهم بگویم خاک بر سر آن شوهر که با این همه چادر چاقچوری که توی ناف امریکا سرت کرده ای، با مدرک دکترایی که هم تو داری و هم او، باز واکنش های مغز فندقی اش پهلو به کنش های کل بدن یک آمیب می زند. اما نمی گویم. می گوید آقای فلانی شما بیایید خانه ی ما در خیابان فلان. می گویم خانم فلانی من می خوام با شما صحبت کنم. بنشینم جلوی ننه بابایتان چه بگویم؟ می گوید خب برویم بیرون. فقط برویم جایی که نگیرندمان. می گویم بخدا من نمی دانم که کجا برویم که با ظاهر من و شما بگیرندمان، ولی باشد. می گوید اگر بگیرندمان عقدمان نمی کنند؟ می گویم نه! خیالتان راحت باشد. عقدمان نمی کنند. الان چند سالی می شود که امثال من و شما را عقد نمی کنند. دستشان جای دیگری بند است. خودشان را به عقد جان و مال و ناموسمان درآورده اند و خیالشان را راحت کرده اند.
می گوید من اگر بروم خانه شان بهتر است. تازه خواهر کوچکش هم هست که از قضا خیلی هم خوشگل شده است. به شوخی می گویم باشد پس می رویم خانه ی شما. می خندد. می گوید خواهر من اهل این حرف ها نیست. می خواهم بگویم فلان جان! مرده هم می گوزد و شما خبر نداری. اما نمی گویم. می گذارم در دنیای خودش خوش باشد. می گوید خواهر کوچکش در این چند وقته حرف های وحشتناکی به او زده. می گویم دیگر از حرفی در این مملکت وحشت نمی کنم. می گوید خواهرش گفته الان دخترها و پسرها با هم دوست که می شوند رابطه شان مثل زن و شوهر است. لابد انتظار دارد فریاد بزنم و ابراز شگفتی کنم. یک لحظه می خواهم گیر بدهم و منظورش را بپرسم. اما نصفه شب است. توی تخت ولو شده ام و همه جا تاریک است و سرد و پتو را عین قبای میت کشیده ام سرم. می گویم به هر حال اقتضای شرایط است. شما زیاد خودتان را ناراحت نکنید. بعد از شوهرش می گوید و از این که چه رابطه ی خوب و دوستانه ای دارند و چقدر همدیگر را دوست دارند و چقدر خوشبخت اند و چقدر عاقبت به خیر شده اند و انشاالله همه ی جوان ها عاقبت به خیر شوند. بعد می گوید یک نفر را بریتان پیدا می کنم تا شما هم عاقبت به خیر شوید. می گویم یادش باشد که آن طرفی که قرار است عاقبت به خیرم کند حتمن پاسپورت امریکایی داشته باشد. می خندد. یکی از مشکلات همه ی این سال های من با اطرافیانم این بوده که شوخی و جدی ام را با هم عوضی گرفته اند! قرار می گذاریم در ایران ادامه ی حرف هایمان را پی بگیریم.
هر جایی قانون خودش را دارد. قانونی که مثل قوانین جزایی نیست. بخشنامه ای و ابلاغی نیست. مثل قوانین فیزیک است. هست. چه بخواهی چه نخواهی. نه به تغییر حکومت ها ربطی دارد و نه به تغییر آدم ها. قانون جنگل می گوید: بخور تا خورده نشوی. قانون جنگ می گوید: بکش تا کشته نشوی. قانونی زندگی هم چیزی جز این نیست که: بکن تا کرده نشوی!
دوست دارم یه روزی، یکی ازهمین روزا که قیافه م هم خیلی درب و داغونه، وقتی کنار خیابون منتظر تاکسی واستادم، واسه یکی از این ماشینای صد میلیونی دست نگهدارم و داد بزنم: مستقیم! اون وقت طرف بزنه رو ترمز، یکمی دنده عقب بیاد، یه نگاه خصمانه بهم بندازه و قبل این که گاله رو باز کنه بگم: چیه؟ به شخصیتت برخورد؟ اونم بگه معلومه که برخورد. اون وقت منم از ته قلبم بگم ریدم تو اون شخصیتت. یعنی جوری بگم که جگرم جلا پیدا کنه. بعد طرف باز یکم نگام کنه و از قیافه ی درب و داغونم بفهمه که کله م داغه و شوخی موخی سرم نمی شه و بهتره دُمشو بذاره رو کولش و راهشو بکشه و بره. اون وقت تمام عمرش به خاطر همون یه جمله م دچار عقده ی حقارت بشه.
پ.ن: اگه شانس منه که طرف می زنه رو ترمز می گه بپر بالا!
